تبليغاتX
امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید

دشت بی عاطفه ها

عشق يعني تشنه‌اي خود نيز اگر ، واگذاري آب را بر تشنه‌تر! ... عشق يعني ساقي كوثر شدن بي پر و بي پيكر و بي سر شدن! ... عشق يعني خدمت بي منتي عشق يعني طاعت ِبي جنتي! ... گاه بر بي‌احترامي ، احترام بخشش و مردي به جاي انتقام! ... عشق را ديدي خودت را خاک كن! سينه‌ات را در حضورش چاک كن! ... عشق آمد ؛ خويش را گم كن عزيز! قوّت‌ات را ، قـُـوت ِمردم كن عزيز! ... عشق يعني مشكلي آسان كني دردي از درمانده‌اي درمان كني! ... عشق يعني خويشتن را گم كني عشق يعني خويش را گندم كني! ... عشق يعني نان ده و از دين مپرس در مقام بخشش از آيين مپرس! ... هر كسي او را خدايش جان دهد ، آدمي بايد كه او را نان دهد! ... در تنور عاشقي سردي مكن در مقام عشق ، نامردي مكن! ... لاف مردي مي‌زني! مردانه باش! در مسير عاشقي ، افسانه باش! ... دين نداري ، مردمي آزاده باش! هر چه بالا مي‌روي ، افتاده باش! ... در پناه دين ، دكان‌داري مكن! چون به خلوت مي‌روي ، كاري مكن! ... عشق يعني ظاهر باطن نما! باطني آكنده از نور خدا! ... عشق يعني عارف ِبي خرقه‌اي! عشق يعني بنده‌ي بي فِرقه‌اي! ... عشق يعني آن‌چنان در نيستي , تا كه معشوقت نداند كيستي! ... عشق يعني ذهن زيباآفرين آسماني كردن ِروي زمين! ... عشق گويد مست شو گر عاقلي از شراب غير انگوري ولي! ... هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد! وارد يک راه بي بن‌بست شد! ... كاش در جامم شراب ِعشق باد خانه‌ي جانم خراب ِعشق باد! ... هر كجا عشق آيد و ساكن شود ، هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ... در جهان هر كار خوب و ماندني‌ست ، ردّپاي عشق در او ديدني‌ست! ... شعرهاي خوب ِديوان جهان ، سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ... « سالک »! آري ... ؛ عشق رمزي در دل‌ست شرح و وصف ِعشق كاري مشكل است! ... عشق يعني شور هستي در كلام! عشق يعني شعر ، مستي ، والسلام! ...


 

توسط یاسر در چهارشنبه 15 آبان1387 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

        


 

توسط یاسر در سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت 3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....

گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....

گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه

ديگرم را هيچکدام را نديد

 فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده


 

توسط یاسر در شنبه 10 آذر1386 ساعت 2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


توی تنهایی شکستن سهم این کوه غرور...

 

یادت یه روز بهم گفتی :

هر وقت خواستی گریه کنی برو زیربارون که نکنه اشک هایت را نامردی ببینه

و بهت بخنده . . .

گفتم : اگه بارون نیومد چی ؟

گفتی اگه چشم های قشنگ تو بباره اسمون گریش می گیره . . .

گفتم یه خواهش دارم :

                 وقتی اسمون چشم هام خواست بباره تنهام نذاری . . .

                                      گفتی به چشم . . .

                            حالا امروز من دارم گریه می کنم . . .

                                     اسمون نمی باره . . .

                                                و

                   تو هم اون دور دورا ایستادی وداری بهم می خندی

 


 

توسط یاسر در پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خوبترین

 

باهمه بی سرو سامانی ام بازبه دنبال پریشانیم

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست درپی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تاتوبسوزانیم

آمده ام با عطش سالها تا توکمی عشق بنوشانیم

ماهی برگشته زدریا شدم تاکه بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت خوبترین حادثه می دانی ام؟؟

حرف بزن ابر مرا باز کن دیرزمانی است که بارانی ام

حرف بزن،حرف بزن-سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 


 

توسط یاسر در چهارشنبه 9 خرداد1386 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم خویش را سخت بر گلویم بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را ..........!

 


 

توسط یاسر در چهارشنبه 9 خرداد1386 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دلی کنار پنجره نشسته زار می زند

خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند

غروب ها که می شود خیال چشمهای تو

تو را دوباره در دل شکسته جار می زند.

کسی معنی دلتنگی را میفهمد که طعم وابستگی را چشیده باشد ؟

 


 

توسط یاسر در چهارشنبه 9 خرداد1386 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

زندگی قصه مرد یخ فروشی است

 که از او پرسیدند: فروختی؟

گفت : نخریدند تمام شد . . . .

 


 

توسط یاسر در سه شنبه 4 اردیبهشت1386 ساعت 2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش هجر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان ، سرگم توست

این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 


 

توسط یاسر در سه شنبه 21 فروردین1386 ساعت 2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

 

شقایق گفت با خنده :

   نه بیمارم ، نه تبدارم .

 

اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم ،

گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی ،

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی  .

 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود ،

و صحرا در عطش می سوخت ،

تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ،

تنم در آتشی می سوخت ،

 

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته ،

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ،

ز آنچه زیر لب می گفت. . .


شنیدم سخت شیدا بود ،

نمی دانم چه بیماری ،

به جان دلبرش افتاده بود ، اما . . .


طبیبان گفته بودندش :

اگر یک شاخه گل آرد ،

از آن نوعی که من بودم ،

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ،

شود مرهم برای دلبرش ؛

آندم شفا یابد .

 

چنانچه با خودش می گفت : بسی کوه و بیابان را ،

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده ،

و یک دم هم نیاسوده . . .

که افتاد چشم او ناگه ،

به روی من . . .

 

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من ،

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد ،

و به ره افتاد .

 

و او می رفت و من در دست او بودم ،

و او هرلحظه سر را ،

رو به بالاها ،

تشکر از خدا می کرد .

 

پس از چندی . . .

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت ،

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت ،

 

به لب هایی که تاول داشت ،

 گفت : اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست ،

به جانم هیچ تابی نیست .

 

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من ،

برای دلبرم هرگز ،

دوایی نیست ،

و از این گل که جایی نیست ؛

 

خودش هم تشنه بود اما ،

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم ،

و حالا من تمام هست او بودم .

 

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش ،

تمام جان من می سوخت ،

 

که ناگه . . .

روی زانوهای خود خم شد ،

دگر از صبر او کم شد ،

دلش لبریز ماتم شد ،

کمی اندیشه کرد ، آنگه . .  

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت ؛

نشست و سینه را با سنگ خارایی ،

زهم بشکافت ،  

زهم بشکافت . . .

 

اما ! آه . . .

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد ،

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد ،

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد .

 

نمی دانی چه می گویم !

به جای آب ، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد :

 

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی ،

دوای دلبرم هستی ،

بمان ای گل . . .

 

و من ماندم ،

نشان عشق و شیدایی ،

و با این رنگ و زیبایی ،

و نام من شقایق شد ،

گل همیشه عاشق شد !

 


 

توسط یاسر در سه شنبه 21 فروردین1386 ساعت 1 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

به کجا باید رفت؟...ز که باید پرسید؟!!!

واژه عشق و پرستیدن چیست؟

جان اگر هست چرا در من نیست؟

من که خود می دانم ... راه من راه فناست ...

قصه عشق فقط یک رویاست ...

اه ای راه سکوت ...

اه ای ظلمت شب ...

من همان گمشده این خاکم ...

به خدا عاشق قلبی پاکم ...


 



 

توسط یاسر در چهارشنبه 15 فروردین1386 ساعت 3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


گفتی غزل بگو ، چه بگویم ؟ مجال کو؟



شیرین من ، برای غزل شور و حال کو؟



پر میزند دلم به هوای غزل ، ولی



گیرم هوای پرزدنم هست ، بال کو؟



گیرم به فال نیک بگیرم بهار را



چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟



تقویم چهارفصل دلم را ورق زدم



آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟



رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند



حال سئوال و حوصله قیل و قال کو؟


 

توسط یاسر در چهارشنبه 15 فروردین1386 ساعت 3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

اگه با یک قلب تب دار 

بشم از عشق تو بیمار

یا وجود عاشقم رو    

ببرن تا چوبه ی دار

اگه زندگیم فنا شه   

طعمه ی خشم خدا شه

یا که در حسرت عشقت  

 روحم از بدن جدا شه

اگه قلبمو شکستی

رفتیو از من گسستی

مهربون یا خود پرستی 

هر چه هستی هر که هستی

نه فقط عاشقت هستم   

مرحمی رو قلبه خستم

این تو ایی که می پرستم  

تو بتی  من بت پرستم

 


 

توسط یاسر در شنبه 11 فروردین1386 ساعت 4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


كوچه ها بدون بن بست

 آسمون پر از ستاره

 

 شبا رو خونه خورشيد

 

  وا‍‍ژه ها شعر دوباره

 

 دست تكون دادن آخر

 

 توي اون كوچه خلوت

 

بغض بي پرده آواز

 

      گريه هاي بي نهايت     

 


 

توسط یاسر در جمعه 10 فروردین1386 ساعت 3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



 

توسط یاسر در پنجشنبه 9 فروردین1386 ساعت 2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذری
با دلم گقتم نگاهت : نگران می گذری
خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی
دیده می بندی و چو بی خبران می گذری
گاه بشکفته چو گلهای چمن می ایی
روزی آشفته چو شوریده سران می گذری
 ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را
که به ناز از بر صاحبنظران می گذری
بگذر از من که ندارم سر دیدار تو را
چه غمی دارم اگر با دگران می گذری
ای بسا ماهرخان را که در آغوش گرفت
خاک راهی که عروسانه بر آن میگذری
ناز مفروش و از این کوچه خرامان مگذر
که به خواری ز جهان گذران می گذری
 تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند
روزی از کارگه کوزه گران می گذری


 

توسط یاسر در دوشنبه 6 فروردین1386 ساعت 2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

لحظهء ديدار مي آيد

از ازل آن يار مي آيد

 

لحظهء ديدار او من باز هم پر مي كشم
 

تا به قصر آرزوهاي خودم سر مي كشم
 

قصر من پر عشق ، پر از زندگيست
 

باز آنجا صحبت دلدادگيست

 

من پر از حرفم و لبها دوخته
 

دل پر از شوق است و قلبي .....................


 


 

توسط یاسر در سه شنبه 29 اسفند1385 ساعت 8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


انتظار ! ! !

 
 
حالم بد نيست غم کم مي خورم کم که نه! هر روز کم کم مي خورم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!

خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم "

 


 

توسط یاسر در جمعه 25 اسفند1385 ساعت 5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بنویسید . . .

 

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه و خاک و خدا داشت ،تماشایی بود

بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه کبوتر می چید

از لب زاغچه ها بوسه باور می چید

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت

اهل دل بود و با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهءنور عطش می بارید

ریشه در ماه ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد

بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پر طوفان غزل بود ولی سیل نداشت

بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجره روشن فردا می زد

وسعت حوصله اش حلقه به دریا می زد

بنویسید به قانون عطش آب نداد

و کر کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرمازده از سمت کویر آمده بود

کودکی بود که در هیات پیر آمده بود.

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت

گاه با فلسفه عشق کمی مسئله داشت

 


 

توسط یاسر در جمعه 25 اسفند1385 ساعت 5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

چند روز دیگه:

بهار میادو همه چی رو تازه میکنه

سال

ماه

روز

هوا

طبیعت

ولی فقط یک چیز کهنه میشه

که به همه ی این تازگی ها می ارزه

دوستیمون

                                            ( دوستدار شما یاسر )


 

توسط یاسر در جمعه 25 اسفند1385 ساعت 4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












Javacity